تبليغاتX
لیمگیرخونه
لیمگیرخونه
پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385


همین دیشب آپ کرده بودم

وای خدا چقدر ذوق و شوق داشتم

ولی خوب دیگه

قسمت اینجوری شد که من امروز به نت بای بدم

قسمت دیگه کاریش نمیشه کرد

بدی اگه دیدین حلال کنین

خوبی هم که ندیده بودین

همتونو دوست دارم

دلم برای همتون می تنگه

خداحافظ

همین حالا


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 14:36 توسط : عمو ایمان

پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385
اندر حکایت جشن با شکوه عروسی

بادا بادا مبارک بادا ایشالا مبارک بادا!!!

در چنین روز خجسته و میمون و شامپانزه ای همه دارن خودشونو هلاک می کنن ، مادر زن و مادر شوهر که معلوم الحال هستند ،هر دو تو فکر اینن که چه جوری پوز همدیگرو بزنن و بین فک و فامیل همدیگرو ضایع کنن. پدر زن و پدر شوهر هم که آخر مرام ، اند رفاقت ، تیریپ صفا ، مشغول لاف زدن در مورد کسب و کارشونن. گاهی این میزنه پشت اون و اون تو دلش می گه : مردیکه الاغ ... و گاهی اون می زنه رو شونه این و این تو دلش می گه : مردیکه یابو ...... عروس و داماد عاشقانه زل زدن تو چشم هم و دست همدیگرو محکم گرفتند و بین جمعیت که دارن خودشونو هلاک می کنن ، آروم آروم تکون می خورن (انگاررو ویبرن) گاهی داماد یک آه حسرت بار می کشه و عروس از خجالت مثل لبو می شه و گاهی عروس چشماشو خمار می کنه و داماد قلبش تاپ تاپ می کنه و می افته کف پاش. خاله شهین و عمه مهین و زن دایی پری و زن عمو زری و اره و اوره و شمسی کوره ، دارن در مورد آخرین مد لباس و کفش مخ همدیگرو می زنن و گاهی اوقات هم واسه خالی نبودن عریضه طلاهاشونو به رخ هم می کشن، عمه مهین: وای چه گرمه، این گردنبند الماس هم که 1 کیلو وزنشه، گردنم داره می شکنه، هی به این اسفندیاری گور به گور شده می گم انقدر واسه تولدم جواهر نگیرا ولی این مرد حرف حالیش نیست که!!!!! و خاله شهین که حسابی لجش در اومده و حسادتش گل کرده می گه : وا مهین جون چه جوری با این شوهر بی سلیقه سر می کنی تو ، این که دیگه گردنبند نیست ، قلادس عزیز دلم....
مادر بزرگ داماد که وحشتناک جو گیر شده ، در حالی که پیژامشو گذاشته تو جورابش و سر تا پاشو حنا بسته ، هی می پره وسط مهمونا تا برقصه ، هی نوه نتیجه ها می یان می برنش کنار و میگن: عزیز جون این حرکات موزون واسه قلبتون ضرر داره و هی عزیز جون مثل ذرت بو داده می پره وسط ، تازه به همین حد که قانع نیست ، در حالی که با شدت تمام دنده عقب می رقصه ، دستاشو می بره به آسمون و رو به داماد می گه : ننه گوربونت برم من ، بعد تو این هاگیر واگیر به طور ناغافل دستاشو می زاره دوطرف صورت داماد و هی می چرخونه این ور می چرخونه اون ور و شالاپ و شلوپ ، اینور تف می ماله ، اون ور تف می ماله، بعد دستشو مشت می کنه و در حالی که با تمام وجود می کوبه تو سینه خودش به عروس خانم می گه: ننه کرمت خوابید؟ بیا اینم شاخ شمشادمون که دو دستی دادیمش به تو !!! کوفتت بشه! از بچت بکشی الهی!!! و یه چشم غره مشتی هم به عروس خانم می ره.
مادر بزرگ عروس که خیلی خفن غیرتی شدهو خونش به جوش اومده ، یه هزار تومنی از تو جورابش در میاره و مثل تارزان می پره وسط که مثلا" شاباش بده . اول میاد سمت عروس ، عروسو می گیره بغلش و با گریه و زاری (تیریپ گریه) وسط مهمونا داد میزنه که : وای خدا، نون و پنیر آوردن دخترمون رو بردن ، نون و پنیر ارزونیتون دختر نمی دیم بهتون. خلاصه به همت فک و فامیل زیپ دهن مامان بزرگ عروس خانم بسته می شه. مادر بزرگ بعد از این حرکات نمایشی و رزمایشی ، هزار تومنی رو صدقه سر عروس خانم می چرخونه و می زاره کف دست آقا داماد بنده خدا(بیا ، هی بگو من زن می خوام ، ببین آخر و عاقبتت اینجوری می شه بنده خدا ، از من گفتن بود ، نگی نگفتی ها!!!) داماد هم که جا خورده و پیش رفیقاش و فک و فامیلاش ضایع شده ، واسه اینکه کم نیاره و مردونگی به خرج بده ، خم می شه و دست مادر بزرگ عروس خانم رو می بوسه. مادر بزرگ هم که احساساتش به جوش اومده در حالی که همچنان گریه می کنه می گه : ننه جون، دخترمثل دسته گلمون رو سپردیم به دست تو ، جون تو و جون اون ، وای به حال خودت و جد و آبادته اگه یه مو از سر دخترکمون کم بشه ..... و این بار نیز فک و فامیل با تلاش بی وقفه و با هزار بدبختی مادر بزرگ رو از صحنه خارج میکنن و می برن می شوننش رو صندلیش.
تو این هاگیر واگیر پدر داماد دنبال برادر داماد (پسر کوچیکش) می گرده ولی پیداش نمی کنه، این ور و می گرده ، اون ورو می گرده ، ولی نه خبری از برادر کوچیکه نیست که نیست، پدر داماد دیگه به ذهنش نمی رسه که بره ته باغ و تو گلخونه رو بگرده . بعد از نیم ساعت سر و کله داداش کوچیکه در حالی که کبکش خروس می خونه پیدا می شه . صورتش یه خورده قرمزه، به به به عجب رژلب خوش رنگی بوده لامصب!!! (یادم باشه شمارشو بپرسم از خانم)
خواهر عروس بیچاره دیگه خل شده ، تا حالا انقدر پسر خوش تیپ و با حال یه جا ندیده بود، انقدر به این پسر به اون پسر زل زده ، چشاش مثل وزغ ورقلمبیده و زده بیرونو بگی نگی یه کوچولو هم قرمز شده. گاهی می ره تو نخ این پسره و گاهی به اون یکی راه می ده . الهی بمیرم براش که انقدر سر در گمه!!!
خلاصه ، همه ول معطلن. موقع شام شده دیگه . عروس و داماد باید برن سر میز واسه فیلمبرداری. دست همدیگرو گرفتن و خرامان خرامان در حالی که توی یه عالم دیگه هستن می رن سر میز. فیلمبردار هم مچلشون می کنه ...... – از این ور بیایید...... بشقاب بردارید.....اه نه بابا 1 قاشق بستونه..... چه خبره 2 تا نوشابه برداشتید، یکی کافیه .... حالا از این ور .... حالا بچرخید... نه نشد، دوباره از اول... آقا داماد یه قاشق غذا بزار دهن عروس خانم.... عروس خانم لطفا" به جهت حفظ منافع ملی میهنی بانوان ، آبروداری کن و دهنتو کمتر باز کن.... آهان ... حالا شد.... خلاصه عروس داماد تمام امواتشون می یاد جلوی چشمشون تا یه لقمه شام بخورن.
بعد نوبت مهمونا می شه!!!! همونایی که تا 2 دقیقه پیش اند کلاس بودن و واسه هم کری می خوندن و پوز همدیگرو می زدن ، تا می گن بفرمائید شام ، مثل قوم تاتار حمله می کنن. مثل ندید بدیدا می ریزن سر دیس غذا ها ، یکی از هولش برنج می کشه و تالاپ یه قلمبه ژله می ریزه روش ، یکی دیگه نمی دونه چیکار کنه و چی برداره ، سالاد و با ظرفش میاره سر میز خودش و ...... دیگه تا تهش معلومه دیگه...
بعد که همه به حد مرگ و اندازه 2 روزشون خوردند و شام تموم شد، خواننده که شوخیش گرفته یهو بی مقدمه می گه : خوشگلا باید برقصن، خوشگلا باید برقصن!!! آقا جمعیته که هجوم میاره وسط (عجب اعتماد به نفسی ، خوش به حالشون) د برقص . خلاصه دیگه ساعت 2 نصفه شب شده ، صاحب عروسی به .... خوردن افتاده که برید خونتون بابا، جون مادرتون برید دیگه، هزار تا کار داریم . ولی نه همه تازه گرم شدن . ساعت 3.30 بامداد یهو یه نفر از بیرون مثل شصت تیر می پره وسط مجلس و داد می زنه : کمیته ، کمیته، وای وای وای حالا دیدنیه، همه دنبال سوراخ موش می گردن، معلوم نیست کدوم شیر پاک خورده ای زنگ زده 110. برادران غیور نیروی انتظامی، با هیبت فراوان وارد مجلس می شن . آقا ، کراواته که ریخته زمین، رومیزیه که سر خانم هاست. برادران نیروی انتظامی در کمال ادب و تواضع از مهمانان عزیز در خواست می کنن که مثل بچه آدم و با زبون خوش و با پای خودشون، تشریف بیارن و سوار مینی بوس بشن. رو مینی بوس نوشته :
مبداء : عروسی................. مقصد : کلانتری .............. " در بستی"
دیگه آخرشم که می تونید حدس بزنید ، می رن پاسگاه به صرف کله پاچه و یه استراحت کوتاه و ........

خوب دوستان عزیزم الکی که نمی شه از کنار این تراژدی غم انگیز گذشت، بلاخره باید یه نتیجه اخلاقی گرفت دیگه!! مگه نه؟؟؟؟
نتیجه می گیریم که : مگه مرض داریم عروسی بگیریم و کلی خرج کنیم و خودمونو بچلونیم و بچزونیمو تا آخر عمرمون در حال پرداخت قسط وام ازدواج باشیم و آخرشبم که همونجوری که دیدیم کوفتمون بشه!! به جای عروسی گرفتن بیائید پولتونو بزارید بانک مسکن ویه حساب پس انداز جوانان باز کنید و تا آخر عمرتون حسابو پر کنید تا در 100 سال بعدی ، آیندگان و نوادگان شما بتونن یه آلونک 10 متری بخرن و به واسطه این عمر خیر خواهانه و انسان دوستانه شما ، گاهی بیان سر قبرتون و یه فاتحه بخونن . این جوری بهتر نیست ؟؟
(البته دور از جون همه )


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:27 توسط : عمو ایمان

چهارشنبه یکم شهریور 1385
داستان سیندرلا

یکی بود ، دو تا نبود ، سه تا بود ، چهارتا نبود ( اصلا" به ما چه که چند تا بود چند تا نبود ) زیر گنبد کبود که شایدم کبود نبود و آبی بود ، یه دختر خوشگل بی پدر مادر زندگی می کرد. اسم این دختر خوشگله سیندرلا بود که بلا نسبت دخترای امروزی، روم به دیوار روم به دیوار ، گلاب به روتون خیلی خوشگل بود . سیندرلا با نامادریش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر ناتنیاش که اسمشون زری و پری بود زندگی می کرد . بیچاره سیندرلا از صبح که از خواب پا می شد باید کار می کرد تا آخر شب . آخه صغرا خانم خیلی ظالم بود . همش می گفت سیندرلا پارکت ها رو طی کشیدی؟ سیندرلا لوور دراپه ها رو گرد گیری کردی؟ سیندرلا میلک شیک توت فرنگیه منو آماده کردی ؟ سیندرلا هم تو دلش می گفت : ای بترکی ، ذلیل مرده ی گامبو ، کارد بخوره به اون شکمت که 2 متر تو آفسایده ، و بلند می گفت : بعله مامی صغی ( همون صغرا خانم خودمون ) . خلاصه الهی بمیرم برای این دختر خوشگله که بدبختیهاش یکی دو تا نبود .

 .... القصه ، یه روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بود و خوشی زیر دلش زده بود ، خر شد و تصمیم گرفت که ازدواج کنه . رفت پیش مامانش و گفت مامان جونم ..... مامانش : بعله پسر دلبندم .... شاهزاده : من زن می خوام ..... مامانش : تو غلط می کنی پسره ی گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟ دیگه زن گرفتنت چیه؟......... شاهزاده : مامان تو رو خدا ، دارم پیر پسر می شم ، دارم مثل غنچه ی گل پرپر می شم .....مامانش در حالی که اشکش سرازیر شده بود گفت : باشه قند عسلم ، شیر و شکرم ، پسر گلم ، می خوای با کی مزدوج شی؟ ....... شاهزاده : هنوز نمی دونم ولی می دونم که از بی زنی دارم می میرم ...... مامانش : من از فردا سر سراغ می گیرم تا یه دختر نجیب و آفتاب مهتاب ندیده و خوشگل مثل خودم برات پیدا کنم.

خلاصه شاهزاده دیگه خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود تا مامانش یه دختر با کمالات و تحصیل کرده و امروزی براش گیر بیاره. یه روز مامانش گفت : کوچولوی عزیز مامان ، من تمام دخترای شهر رو دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت اومد بگو تا با پس گردنی برات بگیرمش ، شاهزاده گفت : چرا با پس گردنی؟ مامانش گفت : الاغ ، چرا نمی فهمی ، برای اینکه مهریه بهش ندی، پس آخه تو کی می خوای آدم بشی؟ولی مامانش نمی دونست که اون هیچ وقت آدم نمی شه چون اون پینوکیو بود که آخرش آدم شد.

جونم براتون بگه که روز مهمونی فرا رسید ، سیندرلا و زری و پری هم دعوت شده بودند . زری و پری هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ، شده بودند مثل 2 تا بچه میمون، اما سیندرلا ، وای چی بگم براتون شده بود یه تیکه ماه ، اصلا" ماه کیلویی چنده ، شده بود ونوس شایدم اورانوس یا شاید مریخ ( من چه می دونم ، مگه من اونجا بودم ، مگه من فضولم ، اصلا" به ما چه شبیه چی شده بود  ) . صغرا خانم حسود چشم در اومده سیندرلا رو با خودش نبرد ، سیندرلا کنار شومینه نشست و قهوه ی تلخ نوشید و آه کشید و اشک ریخت. یهو دید یه فرشته ی تپل مپل با 2 تا بال لنگه به لنگه ، با یه دماغ سلطنتی و چشمای لوچ جلوی روش ظاهر شد ....سیندرلا گفت : سلام....... فرشته : گیریم علیک . حالا آبغوره می گیری واسه من ؟ ...... سیندرلا : نه واسه خودم می گیرم .......فرشته : بیجا می کنی ، پاشو ببینم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن ...... سیندرلا : آرزو می کنم که به مهمونیه شاهزاده برم ...... فرشته : خوب برو ، به درک ، کی جلوی راهتو گرفته دختره ی پررو ؟ راه بازه جاده درازه........ سیندرلا : چشم میرم ، خداحافظ ...... فرشته : خداحافظ ....
سیندرلا پا شد ، می خواست راه بیفته . زنگ زد به آژانس ، ولی آژانس ماشین نداشت . زنگ زد به تاکسی تلفنی ولی اونجا هم ماشین نبود . زنگ زد پیک موتوری گفت : آقا موتور دارید؟ یارو گفت : نه نداریم. سیندرلا نا امید گوشی رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هی میگی برو برو ، آخه من چه جوری برم؟ فرشته گفت : ای به خشکی شانس ، یه امشب می خواستم استراحت کنم که نشد ، پاشوبیا ببینم چه مرگته !!!! بلاخره یه خاکی تو سرمون می ریزیم . با هم رفتند تو انباری ، اونجا یدونه کدو حلوایی بود ، فرشته گفت بیا سوار این شو برو ، سیندرلا گفت : این بی کلاسه ، من آبروم می ره اگه سوار این بشم . فرشته گفت : خوب پس بیا سوار من شو !!! سیندرلا گفت : یه آناناس اونجاست فرشته جون ، به دردت می خوره؟ .... فرشته : بعله می خوره .....سیندرلا : پس مبارکه انشاالله.
خلاصه فرشته چوب جادوگریش و رو هوا چرخوند و کوبید فرق سر آناناس و گفت : یالا یالا تبدیل شو به پرشیا.
بیچاره آناناس که ضربه مغزی شده بود از ترسش تبدیل شد به یه پرشیای نقره ای. فرشته به سیندرلا گفت : رانندگی بلدی؟ گواهینامه داری؟....... سیندرلا : نه ندارم ........ فرشته : بمیری تو ، چرا نداری؟..... سیندرلا : شهرک آزمایش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم...... فرشته : ای خاک بر اون سرت ، حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم. فرشته با عصاش زد تو کله ی یه سوسک بدبخت که رو دیوار نشسته بودو داشت با افسوس به پرشیا نگاه می کرد . سوسکه تبدیل شد به یه پسر بدقیافه ، مثل پسرای امروزی(بد قیافه خودتی) . سیندرلا گفت : من با این ته دیگ سوخته جایی نمیرم.....فرشته : چرا نمیری؟........ سیندرلا : آبروم می ره....... فرشته : همینه که هست ، نمی تونم که رت باتلر رو برات بیارم ....... سیندرلا : پس حداقل به این گاگول بگو یه ژل به موهاش بزنه.

خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختی بود حرکت کردند سمت خونه ی پادشاه. وقتی رسیدند اونجا دیدیند وای چه خبره !!!!! شکیرا اومده بود اونجا داشت آواز می خوند ، جنیفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تیلیت می کرد. زری و پری هم جوگیر شده بودند و داشتند تکنو می زدند. صغرا خانم هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه می رفت (آخه بی چاره صغرا خانم از بی شوهری کپک زده بود)
خلاصه تو این هاگیر واگیر شاهزاده چشمش به سیندرلا افتاد و یه دل نه صد دل عاشقش شد. سیندرلا هم که دید تنور داغه چسبوند و با عشوه به شاهزاده نگاه کرد و با ناز و ادا اطوار گفت : شاهزاده ی ملوسم منو می گیری ؟....... شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده ؟...... سیندرلا : 37 ..... شاهزاده در حالی که چشماش از خوشحالی برق می زد گفت : آره می گیرمت ، من همیشه آرزو داشتم شماره ی پای زنم 37 باشه.
خلاصه عزیزان من شاهزاده سیندرلا رو در آغوش کشید و به مهمونا گفت : ای ملت همیشه آن لاین ، من و سیندرلا می خواهیم با هم ازدواج کنیم ، به هیچ خری هم ربط نداره . همه گفتند مبارکه و بعد هم یک صدا خوندند : گل به سر عروس یالا ... داماد و ببوس یالا ... سیندرلا هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسید و قند تو دلش آب شد ( بعد هم مرض قند گرفت و سالها بعد سکته کرد و مرد) سپس با هم ازدواج کردند و سالهای سال به کوریه چشم زری و پری و صغرا خانم ، به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردند و شونصد تا بچه به دنیا آوردند .

پ ن:

راستی اگه دوسم دارین اینجا به من رای بدین


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:45 توسط : عمو ایمان

یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385
زندگی مرد سالاری

مرد خونه: زن... پاشو اون کرکره رو بکش کسی‌ ما رو نبينه.

مادر بچه‌ها: وا! به من چه؟ خودت بکش!

مرد خونه: زن پاشو! اعصاب منو خورد نکن!

مادر بچه‌ها: پا نشم مثلا چه غلطی‌ ميخوای بکن‍ی؟

مرد خونه: عجب روزگاری شده! اون زمونا خدا بيامرز ننه‌مون جرات نميکرد بدون اجازه آقامون آب بخوره! بنده خدا وقتی آقامون ميومد مثل پروانه دور و ورش ميچرخيد...

مادر بچه‌ها: خبه خبه حالا! گذشت اون دور و زمونه!

مرد خونه: بابا ده پاشو اون کرکره رو بکش،‌ ميخوام اين دو تا پيرهن رو اتو بزنم خبر مرگم! نميخوام در و همسايه از پنجره بينن، آبرومون بره!

مادر بچه‌ها: وا...! حالا مثلا يكى هم ديدت. آسمون به زمين مياد؟

مرد خونه: نه پس! ميخاى منو با اين سيبيلا، اتو به دست ببينن؟! نميگن اين مرد غيرتش كجا رفته؟!

مادر بچه‌ها: وا...! اتو چه ربطى به غيرت داره مرد؟ ميگما...، دارى اتو ميكني، اون دامن سياهه منو هم يه اتو بزن... نسوزونيشا؟!

مرد خونه: بفرما! خداتو شكر زن! ميگما، حسن آقا زنگ زد بگو آقامون رفته دم حجره دير وقت مياد! نگى داره اتو ميكنه آبروم ميره‌ها!

مادر بچه‌ها: نه كه خودش نميكنه؟! زرى خانوم ميگفت همه ظرفاى خونه رو حسن آقا ميشوره!

مرد خونه: ميشوره كه ميشوره! اصلا ما به مردم چيكار داريم؟ دهه! زن پاشو لا اقل يه آبگوشت بار بزار بريزيم تو اين شيكم صاب مرده!

مادر بچه‌ها: گوشتمون تموم شده...

مرد خونه: يعنى چى؟ تو كه همش نون و ماست به خورد ما ميدی! پس اون 5 كيلو گوشتى كه هفته پيش خريدم چى شد زن؟

مادر بچه‌ها: اون كباب پريشب كوفت بود خوردی؟!

مرد خونه: تو به نون و پنير و هندونه ميگى «كباب»؟!

زن خونه: حالا اون هيچی، اون دو تا قابلمه خورش قيمه كه درست كردم بردى پيش خواهر جونت يادت رفته؟

مرد خونه: خيلى خب بس كن زن! اينقدر روح منو سوهان نكش! بزار برم به كارم برسم!

مادر بچه‌ها: من كه چيزى نگفتم! خودت شروع كردی!

مرد خونه: حالا بسه ديگه! حسن آقا رو يادت نره‌ها! اگه زنگ زد بگو برا آقامون كار پيش اومد رفت سر حجره!

مادر بچه‌ها: خيلى خب بابا! تو يه روز يه لباس ميخاى اتو كنى‌ها! ميكشى آدمو! من برم ببينم اين ذليل شده كجا رفته...

مرده خونه: اهه...! اين چه وضعيه؟ اينطورى دم در وا نستا! بيا تو! همسايه‌ها ميبينن! روتو بپوشون! حالا گيريم تو رو هم نبينن. اگه چشمشون از لای‌ در بيفته تو و منو با اين وضعيت ببينن چی‌ جوابشونو بدم؟

مادر بچه‌ها: چشم! ميام تو آخ كه اين غيرتت منو كشته!

مرد خونه: چه كنيم ديگه! فكر كردى ما مثل حاج مهدى هستيم كه ناموسمونو بزاريم همينجورى ولنگ و واز بره دم در؟ راستى ديدى زنشو اصلا؟ ديدى چه جورى پر و پاچه شو ميريزه بيرون و شرم هم نميكنه؟!

مادر بچه‌ها: ماشالله! منو بگو گفتم شوهرم غيرت داره!

مرد خونه: ما كه چيزى نگفتيم! حالا بى شوخى ديديش؟!

مادر بچه‌ها - قابلمه = تلق!

مرد خونه +‌ قابلمه = آوووووووووخ!


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:7 توسط : عمو ایمان

یکشنبه پانزدهم مرداد 1385
و اینست رسم زمونه

سال 1230

مرد: دختره‌ي خير نديده، من تا نکشمت راحت نمي‌شم. اصلا نکشمت خودم کشته مي‌شم!
زن: آقا حالا يه غلطي کرد، شما بگذر، نامحرم که خونمون نبوده. حالا اين بنده خدا يه بار بلند خنديده!

مرد: بلند خنديده؟ اين اگه الان جلوشو نگيرم لابد پس فردا مي‌خواد بره بقالي ماست بخره. نخير نمي‌شه بايد بکشمش!

(بالاخره با صحبتهاي زن، مرد خونه از خر شيطون پياده مي‌شه و دختر گناهکارشو مي‌بخشه)

نيم قرن بعد، سال 1280

مرد: واسه من مي‌خواي بري درس بخوني؟ مي‌کشمت تا برات درس عبرت بشه. يه بار که مردي ديگه جرات نمي‌کني از اين حرفا بزني. تو غلط کردي. تقصير من بود که گذاشتم اين ضعيفه بهت قرآن خوندن ياد بده. حالا چي؟

زن: آقا، آروم باشين. يه وقت قلبتون خداي نکرده مي‌گيره‌ها! شکر خورد. ديگه از اين مارک شکر نمي‌خوره. قول ميده!

مرد (با نعره حمله مي‌کنه طرف دخترش): من بايد بکشمت. تا نکشمت آروم نمي‌شم. خودت بياي خودتو تسليم کني بدون درد مي‌کشمت!

(بالاخره با صحبتهاي زن، مرد خونه از خر شيطون پياده مي‌شه و دختر گناهکارشو مي‌بخشه)

يك قرن بعد از اولين رويداد، سال1330

مرد: چي؟ دانشرا (همون دانشگاه خودمون)؟ حالا مي‌خواي بري دانشرا؟ مي‌خواي سر منو زير ننگ کني؟ فاسد شدي برا من؟ شيکمتو سورفه (سفره) مي‌کنم!

زن: آقا، ترو خدا خودتونو کنترل کنين. خدا نکرده يه وخ (وقت) سکته مي‌کنين!

مرد: چي مي گي ززززززن؟ من اگه اينو امشب نکوشم (نکشم) ديگه فردا نمي‌تونم جلوي اين فسادو بگيرم. يه دانشرايي نشونت بدم که خودت کيف کني!

(بالاخره با صحبتهاي زن، مرد خونه از خر شيطون پياده مي‌شه و دختر گناهکارشو مي‌بخشه)

همين پارسال، سال1384

مرد: کجا؟ مي‌خواي با تکپوش (از اين مانتو خيلي آستين کوتاها که نيم مترم پارچه نبردن و وقتي مي‌پوشيشون مث جليقه نجات، پستي بلندي پيدا مي‌کنن) و شلوارک (از اين شلوار خيلي برموداها) بري بيرون؟ مي‌کشمت. من، تو رو، مي‌کشم!

زن: اي آقا. خودتو ناراحت نکن بابا. الان ديگه همه همينطورين (شما بخونيد اکثرا(

مرد: من اينطوري نيستم. دختر لااقل يه کم اون شلوارو پائين‌تر بکش که تا زانوتو بپوشونه. نه، نه، نمي‌خواد. بدتر شد. همون بالا ببنديش بهتره!

چند سال بعد، سال1400

دختر: چي؟ چي گفتي مرتيکه‌ي ...؟ دارم بهت مي‌گم، ماشين بي ماشين. همين که گفتم. من با الکس قرار دارم ماشينم مي‌خوام. مي‌خواي بري بيرون پياده برو!

زن: دخترم. حالا بابات يه غلطي کرد. تو اعصاب خودتو خراب نکن. لاک ناخنت مي‌پره. آروم باش عزيزم. رنگ موهات يه وقت کدر مي‌شه، اوه مامي، باباتم قول مي‌ده ديگه از اين حرفا نزنه!

)بالاخره با صحبتهاي زن، دخترخونه از خر شيطون پياده مي‌شه و باباي گناهکارشو مي‌بخشه)

و اين داستان همچنان ادامه دارد... 


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 15:22 توسط : عمو ایمان

شنبه هفتم مرداد 1385
آمريكايي‌هاي باهوش!

چند تا جمله مسخره و خنده داري که روي بعضي محصولات آمريکايي ديده شده:

روي جعبه سشوار: از استفاده در هنگام خواب جدا خودداري کنيد!

روي جعبه چيپس: شانس خود را براي برنده شدن بيازماييد. احتياجي به خريد نيست، جزئيات در داخل جعبه مي‌باشد!

روي جعبه يکي از غذاهاي منجمد: پيشنهاد ميشود در حالت غير منجمد مصرف نماييد!

روي جعبه پيتزا: لطفا جعبه را سروته نکنيد!

روي قوطي سوپ آماده: تذکر: محتويات بعد از حرارت ديدن، گرم خواهد بود!

روي جعبه اتو برقي: لباسها را قبل از اتو کردن از تن در آوريد!  

روي جعبه قرص سرماخوردگي کودکان: براي اطفال زير 12 سال؛ بعد از استفاده از قرص، از رانندگي پرهيز کنيد!  

روي جعبه قرص خواب: استفاده از اين قرص با حالت خواب آلودگي توام خواهد بود!

روي جعبه چراغهاي کريسمس: فقط در داخل يا خارج خانه استفاده شود!

روي جعبه چرخ گوشت: از استفاده در موارد ديگر خودداري کنيد!

روي بسته آجيل: قبل از استفاده بسته را باز کنيد!

روي بسته بندي لباس سوپرمن براي بچه‌ها: هشدار، اين لباس توانايي پرواز ندارد!

روي جعبه دستگاه چمن زني: وقتي دستگاه روشن است، تيغه‌ي چمن زني حرکت ميکند!

ته قوطي نوشابه: لطفا از طرف ديگر قوطي، آن را باز کنيد!

روي قوطي اسپري رنگ: از اسپري کردن به روي صورت خودداري کنيد!

روي قوطي فندک: محتوي مواد محترقه!

دوخته شده به گوشه پتو: لطفا در هنگام گردباد، از اين پتو به عنوان پناهگاه استفاده نکنيد!


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:3 توسط : عمو ایمان

دوشنبه دوم مرداد 1385
سير تكامل اسباب بازي

4 ساله که بودم،‌ با بچه‌هاي فاميل خاله بازي ميکرديم. يکي از دخترا چادر مينداخت سرش ميشد مامان، من هم ميشدم بچه‌اش! يه سماور و قورِي پلاستيکي هم مياورد و توش آب ميکرد و هي تند و تند آب ( يعني چايي!)‌ ميداد به خورد ما! جالب اينجاس که اسم بازي «خاله بازي» بود، ولي ما هيچوقت خاله‌مونو نديديم!

يه خورده که بزرگتر شدم، نقش پدر خونواده رو بازي کردم! از سر کار خسته و کوفته ميومدم خونه، عيال سماور و قوري پلاستيکيشو مياورد و چايي (يعني همون آب!)‌ برامون ميريخت!

بزرگتر که شدم، ديگه چايي که برام درست نکرد که هيچ، گفت بزرگ شدي، بازيمون هم ديگه ندادن!

7 ساله بودم که دريافتم دنيا به خاله بازي ختم نميشود! دريافتم که تيله‌بازي هم خيلي بدک نيست! با بچه‌هاي محل تيله‌بازي ميکرديم. تيله‌هاي هشت‌پر و رنگيمون‌رو به رخ بقيه ميکشونديم که حالشون گرفته شه! پز ميداديم که تيله من از مال تو مشتي تره!

بزرگتر که شدم Lego مد شد! همه بچه هاي فاميل Lego داشتن! خب ما هم داشتيم ديگه! خونه ميساختيم اين هوا! کشتي ميساختيم اين هوا! آقا هواپيما ميساختيم خدا‌!

باز هم بزرگتر شدم! خوب تقصير من چيه؟! آتاري اون موقع مثل نقل و نبات ريخته بود تو خونه‌ها! کامپيوتر که هنوز کشف نشده بود! ما هم يه چيزي ديده بوديم که از ماشين حساب پيشرفته‌تر بود، کلي عشق ميکرديم با اين آتاري! هر مسافري که از سوريه و مکه يا دوبي برميگشت، يه دونه از اينها توي چمدونش بود! اولاش 4 تا دونه بازي بيشتر نبود! آخ که چقدر هم مسخره بود! يه سيخ اون پايين بود، اون بالا هم چهار تا سفينه اينور اونور ميرفتن. ما هم از پايين با اون سيخه بايد تير ميزديم به اون سفينه ها! البته ما که حاليمون نبود! ما بازيمون رو ميکرديم! يه روز يکي اومد گفت: من يه بازي دارم 2لبه!! مارو ميگي؟ دهنومون همينجوري وا مونده بود که:‌ «نمنه؟!» اين رفيقمون گفت آره بابا دوتا بازي با همه! اين کليد رو ميزني اينور ميشه ماشينراني، ميزني اونور ميشه تنيس بازي!! اونموقع تو ذهنمون اين ديگه آخر تکنولوژي بود! بعدها بازي 6 لبه و 8 لبه و 24 لبه و 128 لبه و 872534 لبه اومد به بازار. بچه‌هاي محل بازيهاشون رو به هم قرض ميدادن و بازي‌هاي بقيه رو قرض مي‌گرفتن. کم‌کم اصغر آقاي سر کوچه به‌غير از ماست و پنير و شير و نوشابه خانواده، بازي آتاري هم توي ويترين مغازه‌اش گذاشت و کرايه ميداد!

ما از قضاي روزگار بزرگتر هم شديم! وقتي کمودور 64 اومد ديگه هيچکي روش نميشد بگه که يه زماني آتاري باز بوده!

بعد يواش يواش دوچرخه کورسي افتاد رو بورس، بعد...
بچه‌هاي لوسي مثل من(یکی یه دونه) هم سر هر کدوم از اينها 12 روز الي 14 روز يه بند مخ مامان و باباشون رو ميخوردن که اينو برام بخرررررررر اونو برام بخرررررررر .

حالا همه اينا رو گفتم که بگم ميترسم روزي برسه که اين چيزها رو از زبون بچه هامون بشنويم:
- بابا؟ تا کي با اين بنز کوپه برم مدرسه؟ همه بچه‌هاي دبستانمون به اين ماشين زشت و بيريخت ميخندن!
- بابا؟ اين هواپيماي دو ملخه ديگه از مد افتاده! يه بوئينگ 747 ميخري برام؟ اين آخر هفته با بچه‌ها ميخوايم بريم کلاردشت!
- بابا؟ من از اون قاره‌پيماها ميخوام که پسر همسايمون داره! اين که من دارم با اورانيوم کار ميکنه خيلي تند نميره!
- بابا؟ مسخره کردي؟ تو به اين سفينه لگن هم ميگي ماشين؟


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:28 توسط : عمو ایمان


web site counters
DiscounterDeals.com